آن روز که معتاد شدم؛ از علف‌کشی تا حشیش کشی

در پاسخ به یک هم‌ولایتی دردمند

یکی از هم‌ولایتی‌های گرامی به نمایندگی از گروهی از هم‌نوعان خود، از بنده گله کرده بود که چرا درباره‌ی معتادان و گرفتاری‌ای که خانواده‌ی آن‌ها به آن دچار شده‌اند، مطلبی نمی‌نویسم و تنها به افراد موفق اشاره می‌کنم و از دیگران نیز گله کرده بود که چرا معتادان و خانواده‌ی آنان را به حال خود رها و به جای محبت کردن، به آن‌ها بی احترامی می‌کنند. همچنین نوشته است که به عنوان عضوی از خانواده‌ای که در آن معتاد وجود دارد، از زندگی خسته شده است!  بنده در پاسخ به ایشان، به چند نکته اشاره می‌کنم:

  1. بنده اطلاعاتی درباره‌ی میزان اعتیاد جوانان تفریجان و تعداد معتادان و شناختی از افراد معتاد ندارم و تاکنون هم فکر می‌کردم وضعیت تفریجان در زمینه‌ی اعتیاد و نوع اعتیاد، از بسیاری نقاط دیگر کشور، در شرایط بهتری قراردارد و فکر نمی‌کردم و نمی‌کنم که در این روستا افرادی باشند که اعتیاد چنان گرفتارشان کرده باشد که عضوی از خانواده‌ی آن‌ها از وضعیتی که او برای خانواده ایجاد کرده است، خسته شده باشد.
  2. از طرف دیگر، هر روز که پیرامونم را نگاه می‌کنم، می‌بینم که این آسیب چنان فراگیر شده و حتی در میان قشر دانشجو و تحصیلکرده گسترش یافته است که مسئولان مملکتی هم نمی‌خواهند یا نمی‌توانند یا نتوانسته‌اند برای آن چاره‌ای بیندیشند؛ لذا سخن گفتن بنده که تخصصی در این زمینه ندارم،  شاید از باب درمان سودی نداشته و پر از غلط باشد، اما از باب هم‌دردی و از جهت این که شاید عده‌ای با این سخنان به یاد معتادان فامیل و خانواده‌هایشان بیفتند و آن‌ها را طرد نکنند، بلکه به کمک آن‌ها بشتابند و یا معتادانی به فکر ترک بیفتند، مطالبی را بیان می‌کنم.

بگذارید با ذکر خاطره‌ای آغاز کنم، شاید که تأثیرش بیشتر باشد و خنده‌‌ی تلخی را هم در کنار آن بر لبان شما بنشاند: در کودکی که مسئولیت چراندن بره بزغاله‌هایمان با من بود، هر روز صبح آن‌ها را از خانه بیرون می‌بردم و با بره بزغاله‌های دوستان و پسران همسایه‌هایمان به قول معروف «با هم قاطی می‌کردیم»  و برای چرا به صحرا می‌بردیم.

در طی روز که در صحرا بودیم، هیچ نظارتی از سوی والدین بر ما حاکم نبود، جز توصیه‌هایی که در آغاز روز و قبل از خروج از خانه، مادر به من می‌کرد که «خِوَر شو نرن میان مال مردم که باباته شب بورن قوه‌خانه!»  و منظور او این بود که مواظب باشم گوسفندان به باغات مردم نروند که اگر می‌رفتند، صاحبان باغ‌ها شب می‌آمدند و پدرم را به قهوه‌خانه صدا می‌زدند و در آنجا در جلوی همه‌ی مردم، از من به او شکایت می‌کردند و این برای پدر من که مرد بی آزار و آبرومندی بود، بسیار سخت می‌آمد.  

آری، یکی از سرگرمی‌های نادرست ما در صحرا در هنگام چرای گوسفندان، این بود که چوب خشک علف‌هایی را که به شکل نی بودند و درون آن‌ها سوراخی وجود داشت، می‌کندیم و کبریت می‌زدیم و دود آن‌ علف‌ها را به حلق خود می‌فرستادیم و ادای سیگاری‌ها را درمی‌آوردیم، حتی گاهی اوقات کاغذ لول می‌کردیم و علف خشک یا ... را درون آن‌ می‌ریختیم، روشن می‌کردیم و می‌کشیدیم.

جادارد بگویم که آموزش این سرگرمی‌ها را مدیون کسی بودیم که در آن جمع، نقش پیر و مرادمان را داشت و همه‌ی این راه‌ها را خودش زودتر از ما رفته بود.  او معمولاً چوب سیگار و قوطی کاغذ سیگار بابایش را می‌دزدید و به صحرا می‌آورد و برایمان سیگار درست می‌کرد و به ما می‌داد تا بکشیم که البته، کشیدن سیگار با چوب سیگار، قلق خاصی می‌خواست و از بین ما چند نفر، تنها من بودم که بهتر از همه، از عهده‌ی این کار برمی‌آمدم و این بود که آن دوست ناحسابی به شدت مرا تشویق می‌کرد که با جدیت کارم را ادامه دهم؛ خدایش بیامرزاد! بعد از مدتی به دلیلی ناگفتنی، با ما و دنیا وداع کرد و گروهی را از دانش خود در این زمینه بی نصیب ساخت که شاید اگر او می‌بود، من تا الان یک معتاد شده بودم؛ معتادی که دیگر تریاک و حشیش و شیشه و هزار کوفت و زهر مار دیگر نمی‌توانست نشئه‌اش کند. آری، این خاطره نیست، واقعیتی است که آن روز اقبال با من یار بود!

بعدها هم که فرصت دیگری فراهم شد تا دود ناز و شیرین !!! ماده‌ی مخدره‌ای را به حلقم بفرستم، زمانی بود که خویشان و نزدیکان انتظار دیگری از من داشتند و همه امیداور بودند که من برای خودم کاره‌ای شوم؛ مثلاً دیپلم بگیرم و به دانشگاه بروم و ... . این بود که در همان لحظه که آن ابزار را به دهانم  نزدیک می‌کردم، همه‌ی خویشان و سرزنش آن‌ها در جلوی چشمانم ظاهر شدند و دلم نیامد که آرزوی آن‌ها را بر باد دهم و جامه‌ای نازیبا بر انتظارشان بپوشانم، ابزار را پرتاب کردم و بی درنگ خودم را از مهلکه به در بردم.

آری، همان طور که می‌دانید و خاطرات بنده نیز مبین آن است؛  نظارت والدین، اعتیاد پدر یا مادر به یکی از مواد مخدر(مثل سیگار و...) و حضور در جمع دوستان و همسالان، همیشه عوامل اصلی ابتلای جوانان به مواد مخدر بوده و هستند و برای این که ما جوانانمان را از ابتلا به این بلای خانمان‌سوز  نجات دهیم، باید ریشه‌ی آن را بخشکانیم که عمدتاً همین سه عامل است.

از طرفی، آن چه مرا در خاطره‌ی دوم از اعتیاد بازداشت، انتظار مثبت خانواده و خویشان از من و خودآگاهی‌ای بود که خود به آن رسیده بودم؛ لذا به نظر می‌رسد اگر در درجه‌ی نخست، خودمان کوچک‌ترین اعتیاد را که سیگار است و درب ورود به سایر اعتیادهاست، ترک کنیم و سپس نظارتمان را بر فرزندانمان قوی کنیم و خودآگاهی آنان را افزایش دهیم، جای امیدواری‌ است که بتوانیم ایشان را از افتادن در گرداب اعتیاد نجات دهیم.

اما خانواده‌هایی که گرفتار این ماجرا شده و فرصت پیشگیری از دستشان رفته است، چاره‌ی دیگری باید بیندیشند که البته، باز هم به نظر می‌رسد لازم است در درجه‌ی نخست، معتادشان را از خواب غفلت بیدار و خودآگاهش کنند تا خود برای ترک اعتیاد تصمیم جدی بگیرد و اگر همسر دارد، همسرش باری به هر جهت او را رها نکند و تصور نکند که شرایطی غیر قابل تغییر برایش به وجود آمده است. شاید در برنامه‌ی ماه عسل دیده باشید که زنی به پای مردی نشسته بود که بیست سال از زندگی‌اش را به جرم  اعتیاد و گناهان متعدد، در زندان‌های مختلف ایران طی کرده بود، اما همسرش بعد از بیست سال تلاش و از پا نیفتادن توانسته بود بار دیگر زندگی را به او برگرداند. اگر ما خودمان از زندگی با معتادمان خسته شده‌ایم، چگونه انتظار داریم دیگران هوای ما را داشته باشند و به ما محبت کنند. هرگز نباید فراموش کنیم که خود ما هم در ابتلای او به این بلای خانمان‌سوز نقش داشته‌ایم.

 به نظر بنده، همه‌ی ما در سرنوشت یکدیگر نقش داریم و اگر امروز عضوی از خانواده‌ی شما معتاد است، من نیز خودم را به عنوان عضوی از روستا که مثلاً تحصیل کرده است تا به درد جامعه بخورد و اکنون به درد خودش هم نمی‌خورد،  مقصرمی‌دانم و به همین دلیل، پس از راه اندازی این وبلاگ به ذهنم رسید تا به منظور الگوسازی درست برای نوجوانان تفریجان وتعالی فرهنگ روستا به معرفی افراد موفق، از جمله دانش آموختگان تفریجانی بپردازم تا نوجوانان تفریجانی بدانند که آینده فقط کارهای طاقت‌فرسا و بی مزد و مواجب ساختمانی و عصرها توی آبادی نشستن نیست، بدانند که کتاب هم جایی در زندگی دارد و بدانند که خوشبختی آن‌ها با الگوبرداری از زندگی افرادی رقم خواهد خورد که روزگاری در کوچه‌باغ‌های تفریجان تنها همنشین آن‌ها کتاب بوده است، نه این که در میان آبادی به دور افرادی گرد آیند که هر یک سیگاری بر دست دارد و به آن می‌بالد.

 این بود که از دانش‌آموختگان دعوت کردم شرح حالشان را برایم بفرستند که جز آقای قربانی کس دیگری دعوت بنده را لبیک نگفت، در حالی که جوانان بسیاری از این روستا تحصیلات عالیه دارند و بنده در پایان این متن، تنها به ذکر نام برخی از آن‌ها که دارای مدرک دکترا یا کارشناسی ارشد هستند اشاره و از آن‌ها برای پاسخ نگفتن به دعوتم گله می‌کنم. البته، بعد از مدتی به طورکلی به این نتیجه رسیدم که اصولاً همین دانش‌آموختگان، خودشان مقصر اصلی همه‌ی عقب‌ماندگی‌های تفریجان هستند و به هیچ دردی هم نمی‌خورند که اگر می‌خوردند، وضعیت تفریجان و تفریجانی، آن چنان نبود که اکنون هست؛ چرا که آن‌ها برای هیچ‌کس جز خود کاری نکرده‌اند و برای آبادی روستا و تغییر مثبت در تفریجان قدمی برنداشته‌اند. به همین دلیل، دست به قلم شدم و به جای این که شرح حال آنان را بنویسم، همه‌ی آن‌ها و از جمله خودم را متهم کردم به این که باعث و بانی تمام عقب ماندگی‌های تفریجان، ما مثلاً تحصیل‌کرده‌ها هستیم. البته در انتشار آن نوشته تاکنون تأمل کرده‌ام، اما این روزها ممکن است آن را منتشر کنم؛ چون واقعاً آثار بی مصرف بودن این‌ها و از جمله خودم را می‌بینم که تنها به فکر نجات خویشتنیم و هیچ‌کداممان آستینمان را برای تفریجان بالا نزده‌ایم و نمی‌زنیم. اکنون تنها به نام چندتن از همین افراد توجه فرماییدکه تعدادشان خوشبختانه و متأسفانه نسبتاً زیاد است:

حمید محمدی( دکترای شیمی و استاد دانشگاه اراک) داود فریدونی( دکترای زمین شناسی و استاد دانشگاه دامغان)، داود جعفری( دکترای روان‌شناسی و استاد دانشگاه آزاد اسلامی ملایر)، مهدی صفری(دکترای بهداشت و استاد دانشگاه علوم پزشکی سنندج)، مجیدی حمیدی(دکترای پزشکی عمومی و رئیس اورژانس بیمارستان شهید بهشتی همدان)، محسن ترابی( قاضی و مستشار عالی قضایی)، غلامحسین ترابی(کارشناسی ارشد علوم سیاسی)، مجتبی فخاری( دانشجوی دکترای جغرافیای دانشگاه تبریز)،پیام هنری( کارشناسی ارشد ادبیات و دبیر)، اکبر بهرامی( کارشناسی ارشد علوم اجتماعی و دبیر)، بهمن صفری (کارشناسی ارشد الهیات؟ و دبیر) هاشم مجیدی(قاضی) و...

غریب غربتی-16 اسفند1393

/ 5 نظر / 47 بازدید

سلام خسته نباشی ازاینکه جواب دوستان رادادی بسیار مچکرم!! اززبان خانوادهای قربانیان بایدبگویم; باعث افتخار حقیروامثال بنده اس. که شماودوستان تحصیل کرده در روستا داشته باشیم! اما گرفتاری خودمون تحمل میکنیم اما!!!! من از بیگانگان هرگز ننالم! که هرچه برمن کرد آن آشنا کرد!!! فقط حرفم اینه کاری نمیخوایم برامون انجام بدهند فقط زخم زبان نزنن به زن پیچه هاشون شاید خواسته زیادی باشه!?!?

هم دهاتی

خدا گردن مواد فروشارو بشکنه لطفا ازپیمانکارهای صنعت ارماتور که وضع زندگی ومالی شون از باسوادامون در روستا بهتره بنویسید اگه اشتباه نگفته باشم دیگه پروفسرا تواین زمانه ارزشی نداره خدایی هم شما هم خوانندها هم نظر نیستید بیاید باهم مواد فروشای روستامونو محل نزاریم

سلام متاسفانه دیگه برای هراقدامی دیرشده !!! زمانیکه به فکرنجات همسرم بودم خانواده اش. هم سخت دراشتباهی بزرگ بودن ومن به تنهایی قادر به حل این مشکل بزرگ نبودم از خانواده همسرم بیشترگله داشتم تا مخالفت میکردم تودهنم میزدن که مال خودشومیکشه مال بابای تورونمیکشه! گفتن این حرفا دردی رو دوا نمیکنه؟ فقط میخوام دیگران از عمر بر باد رفته یه معتاد وخانواده اش درس بگیرن که آب رفته به جوی برنمبگردد!!! التماس دعاظ

احمد

با سلام و با ارزوی توفیق روز افزون برای شما حال که مطالب شما رو خوندم لازم دیدم تا توضیحاتی در مورد برخی مسائل عرض کنم. به نظر بنده مهمترین نقش در ارتقای فرهنگ هر جامعه ای بر دوش خانواده است و متاسفانه در روستای ما خانواده ها هیچ نقشی در این زمینه ندارند و یا نمی توانند که داشته باشند، و شاید هم نمی خواهند که داشته باشند. چون رها کردن بچه ها در کوچه و خیابان ساده ترین کار برای خلاصی از سر و صدا و مشغله آفرینی آنها در خانه است. از این روست که تمام داشته های فرهنگی نوجوانان و جوانان ما از کوچه و محله و همسالانشون به ارث برده میشه و متاسفانه الگوهای منفی اینقدر در کوچه و محله ها زیادند که الگوهای مثبت اصلا به حساب نمی آیند. نمونه های فراوان از جوانان را میتوانم نام ببرم که چون رفیقشون سربازی نرفته اونها هم به سربازی نمیرن و یا چون از سربازی فرار کرده اونا هم فرار میکنن. چندیدن نمونه های اینها تو اطرافیان ما بودند و هستند که خانواده هاشون از من خواستن که باهاشون صحبت کنم تا به قول خودشون"به سر عقل بیان" اما دریغ از کوچکترین اثری. در مورد ادامه تحصیل هم همینطوره. خواستن توانستن است، هر کسی که میخواد به

تفریجانی

با سلام من تقریبا همه این عزیزانی رو که نام بردید میشناسم. علاوه بر اینکه شخصیت های علمی برجسه ای هستند، شخصیت های شایسته و خیر خواهی نیز هستند. اما یک نکته رو تو به یاد داشته باشید که تشنه باید دنبال آب بره. هیچکجا آب به دنبال تشنه نمیره. اگر شخصی در کنار برکه ای از تشنگی مرد، مقصر برکه نیست. مقصر خود شخص که نخواسته و یا نتوانسته به برکه برسه