مادرانه ها

تقدیم به همه ی مادران تفریجانی و مادر عزیز خودم

ما فرزندان هیچ‌گاه، درد و رنجی را که مادران، تنها، برای حمل نه ماهه و به دنیا آوردن نوزادان خود به دوش می‌کشند و مرارت‌هایی که برای شیردادن و نگهداری از آن‌ها در روزها و ماه‌های آغازین زندگی به جان می‌خرند، درک نخواهیم کرد و من نیز تنها شنیده‌ام که مادرم فرزندان خود را یکی، یکی، در قحطی و فقر امکانات و سختی زندگی آن روزگار به دنیا آورد و تا روز قبل از تولد فرزندانش کار کرد و روز بعد از به دنیا آمدنشان نیز برخواست و دوباره کار را از سرگرفت.

باورم نمی‌شود که ما فرزندان بتوانیم نگرانی مادری را که به انتظار فرزندش تا دیرهنگام در کوچه می‌نشیند درک کنیم. در روستا، شهر و وطنمان، مادران زیادی منتظر فرزندانشان هستند که برخی از آن‌ها سال‌هاست به انتظار دیدن روی آن‌ها، گوششان را به هر صدایی که به صدای در زدن ماند، تیز و چشمشان را به هر سیاهی که از دور می‌آید خیره کرده‌اند؛ شاید که او فرزندشان باشد و من، این انتظار پراز هیاهو و اندیشه‌های پر اضطراب مادرانه را ذره‌ای احساس کردم، وقتی که مادرم چندین ساعت بر روی نیمکت آهنی تلفنخانه‌ی روستا به انتظار تماس تلفنی من، با دلی پرآشوب نشسته بود.

باورم نمی‌شود ما فرزندان دغدغه‌ای که مادران برای دانش و ایمان فرزندانشان دارند، بتوانیم بفهمیم؛ دغدغه‌ای که آن‌ها را به هر ترفندی وامی‌دارد که نکند فرزندانشان از درسشان عقب بیفتند یا ایمانشان را از دست بدهند. من این نگرانی مادرانه را اندکی وقتی فهمیدم که مادرم مرا برای ادامه‌ی تحصیل در مقطع راهنمایی به جای فرستادن به روستای هم‌جوار سنگستان، در مدرسه‌ی دهخدا در شهر همدان ثبت نام کرد . دغدغه‌ی ایمانی او را نیز در دوران دانشجویی که در اعتراض به خدا، خواندن نماز را برای مدت‌ها رها کردم، به اشتباه وقعی ننهادم.  

محال است درماندگی مادری را بفهمیم که برای سلامتی فرزند بیمارش خود را به در و دیوار می‌زند تا راهی برای بهبودش بیابد و من این درماندگی را در شب‌نخوابی‌ها و سراز پانشناختن‌های مادرم که در اوج ناامیدی، برای نجات فرزندش از دیو بیماری ناعلاجی، همچنان به معجزه‌ای دل بسته بود و سر به آسمان داشت دیده‌ام.

بدون شک، ما فرزندان نمی‌توانیم سوز جگر مادر دل سوخته‌ای را بچشیم که استخوان تکه‌تکه‌ی فرزندش را بعد از یک دنیا انتظار، بر روی دستانش می‌گذارند و می‌گویند که این فرزند توست و او خود را به تظاهر، به همان جسد تکه تکه  قانع می‌کند، اما همچنان در حسرت دیدار فرزند تا پایان عمر می‌سوزد و می‌سازد و دم بر نمی‌آرد. من این لحظات پرسوز را تنها وقتی توانستم ببینم که زنان همسایه و فامیل، زیر شانه‌های بی‌جان مادرم را گرفته بودند و او صورتش را می‌خراشید و موهایش را پریشان می‌کرد و در سوگ دختر هجده‌ساله‌اش مرثیه می‌گفت.

هرگز نمی‌توانیم از عهده‌ی توصیف غیرت مردانه‌ی مادران شوهر مرده‌ای برآییم که در غیاب همسر، بار زندگی را بر دوش می‌کشند و با همت خود، گلیم زندگی خویش و فرزندانشان را با چنگ و دندان از جریان سیل آسای زندگی بیرون می‌آورند و من به خاطر دارم که مادرم غیرتمندانه، چون مردی خستگی‌ناپذیر، کودکان قد و نیم قد خود را از آب و گل بیرون کشید و هرگز در آن سال‌های کودکانه‌ی ما، پشت خود را زیربار منت مردان و نامردان دولتی و غیردولتی خم نکرد.

هرگز نمی‌دانیم مزه‌ی شادی مادرانه‌ی چنین زنانی که خود به تنهایی کوله بار زندگی را بردوش کشیده‌اند و بعد از سال‌ها، ثمره‌ی همت و غیرت خویش را در فرزندان خود می‌بینند، چگونه است! اما من اندکی از این شادی را در چشمان مادرم می‌بینم؛ وقتی که به ما خیره می‌شود و در عمق چشمان خود فرومی‌رود.

هرگز فاجعه‌ی نفرین مادرانه را باورنمی‌کنیم. چون مهربانی او رادیده‌ایم، خشمش را به تمسخر می‌گیریم و بر سرش گاهی فریادمی‌کشیم و من نیز تنها وقتی به آن باور یافتم که دیدم نفرین مادری پیر و دل شکسته بنیاد خانواده‌ای را برباد داد و دودمان مرد و زن و فرزندانی را که دل مادر پیر خویش را شکسته بودند، در جوانی و در اوج خوشبختی و غفلت یکجا درهم پیچید و به باد فنا سپرد.

هرگز نمی‌توانیم بفهمیم که در پشت سیمای چروکیده، دندان‌های ریخته، دستان لرزان  و استخوان‌های پوکیده‌ی مادران سختی‌کشیده چه پنهان شده است و من، تنها آن چه را که می‌بینم می‌دانم که زندگی برای مادرم بسیار سخت بوده و او تاکنون دم برنیاورده است و همچنان به خدا باور دارد و به زندگی امیدوار است.

و من اینک، تنها با این زبان الکن و قلم شکسته‌ام  او را می‌ستایم و می‌گویم: مادرم، بهشت اندک بهایی است که زحمت تو را با آن خرید‌ه‌اند. می‌دانم که تو خود را عاشقانه فداکرده‌ای نه به بهانه؛ پس عاشقانه می‌ستایمت و می‌دانم که تو این را از من می‌پذیری:

گویند مرا چو زاد مادر ------ پستان به دهان گرفتن آموخت

شبها بر گاهواره ی من----- بیدار نشست و خفتن آموخت

دستم بگرفت و پا به پا برد----- تا شیوه‌ی راه رفتن آموخت

یک حرف و دو حرف بر زبانم---- الفاظ نهاد و گفتن آموخت

لبخند نهاد بر لب من------ بر غنچه‌ی گل شکفتن آموخت

پس هستی من ز هستی اوست------- تا هستم و هست دارمش دوست

غریب غربتی-23فروردین1394

/ 5 نظر / 34 بازدید
باز هم من

مثل هميشه عالي، دلي و سرشار از مهري ابدي

سلام منم ازهمینجآبه تمام مادران ایران زمین ( مخصوصا مادرانه تفریجان) تبریک عرض میکنم ودست همه ی مادران آسمانژ رامیببوسم ) ودستان پرمهرمادرم رامیبوسم وبه مادرم عرض میکنم الاهی دردوبلات بخوره روسرم) وبرای سلامتی وسربلندیه همه مادران ایران زمین) وبرای همه‌ی مادران وگذشتگان وهمچنین شادی روح بلندخواهرعزیزشمابفرسیتیم ذکر نورانی صلوات!( اللهم صل علی محمدوال محمد)

سلام خسته نباشی خداوند به همه ی مادران سلامتی عنایت کنه ومادرانی که از دنیا رفتن ببخشه

سلام خداقوت مچکرم از لطف شما وخداروشکرمیکنم بخاطر سایه ی پر مهرمادرم ! وازهمه عذرخواهی میکنم که اشتباهی در نوشتن پیش آمده ( مادران آسمانی) مادران شهدا

تنها

سلام خداوندهم شمارو برا مادرعزیزتون نگرداره هم سایه مادرفداکاروگرامیتان راهمیشه بالای سرشمانگهداره انشاالله( ولی خیلی وقتا دلم میگیره که چرا عزیزایی که مادر نمیشن وبه قول بعضی یا میگن ''''' کورن کسی به یادشون نیست!!!! اونا باحسرت روز مادرو روز پدروسپری میکنن!!!? آه حسرتی که تا آخرعمربااومدی!!!!!???