دوست و برادر ، ما متهمیم!

فراخوانی برای آبادی تفریجان

چندی پیش که قلم برداشتم و نیت کردم که با هدف کمک به ارتقاء فرهنگ روستایمان افراد تحصیل‌کرده و موفق تفریجان را معرفی کنم، ناگهان این اندیشه مرا در خود فروبرد که معرفی این افراد چه اهمیتی دارد؛ وقتی آن‌ها نه تنها تأثیر مثبتی بر  فرهنگ و  اقتصاد تفریجان نداشته‌اند، بل به محض این که راه به جایی برده‌اند و سر به سودایی رسانده اند، بارشان را بسته و از تفریجان به در رفته‌اند و دیگر به پشتشان هم نگاه نکرده اند. بعد کمی که بیشتر اندیشیدم متوجه شدم همه‌ی ما اهالی تفریجان، از جمله پدر و مادرها، ریش سفیدان، کسانی که دستی بر آتش شورا داشته‌اند و به ویژه تحصیلکرده‌ها، همه و همه متهمیم به این که کاری برای تفریجان نکرده‌ایم و در این نوشته خطابم بیشتر به آن‌هایی است که از همین آبادی به دانشگاه رفته‌اند و برای خودشان کاره‌ای شده‌اند و البته تنها برای خودشان!

راستی آیا ما مسئولیتی در قبال زادگاه خود و اهالی آن نداریم؟ آیا تنها باید پاسخگوی اهل خانه‌ی خود باشیم، حال آن که رشد و ارتقاء خانواده و اهالی خانه‌ی ما به رشد محل زندگی آن‌ها وابسته است و اگر اجتماع آن‌ها تعالی نیابد، خانواده نیز تعالی نخواهد یافت.

راستی، ما برای تفریجان چه کرده‌ایم؟ ما که عمری آب و نان این آبادی را خورده‌ایم  و در هوای این آبادی نفس کشیده‌ایم، برای تفریجان چه کرده‌ایم که هی می‌گوییم تفریجان و تفریجانی برای ما چه کرده است؟ کودکان و نوجوانان و جوانان این آبادی خوراک فکری ندارند، الگو ندارند و ما حتی الگو شدن خودمان را برای آن‌ها از آنان دریغ کرده‌ایم. نوجوانان به محض اخذ یک دیپلم کارو دانش یا... ترک تحصیل می‌کنند و به آرموتوربندی می‌روند؛ کاری که برای اغلب افراد نه آینده‌ای روشن و نه تأمین مالی‌ای دارد؛چرا چنین است؟ آیا اگر در میان خانواده‌، همسایگان، خویشان و دوستانِ آنان، اقراد تحصیل کرده‌، موفق و خیرخواهی بودند که ایشان را به تحصیلات دانشگاهی تشویق می‌کردند، این احتمال وجود نداشت که کسب دانش و مدرک را بر اشتغال زودهنگام بدون آینده ترجیح دهند؟ ما مسئولیم و در قبال این همه جوانی که تحصیل نکرده‌ و به جایی که دوست داشته‌اند نرسیده‌اند، مسئولیم و برای این مسئولیت کاری نکرده‌ایم.

بگذارید برایتان خاطره‌ای بگویم: روزگاری تفریجان در سر نمازگاه کتابخانه‌ی کوچکی با دربی چوبی داشت که پیش از آن آرایشگاه عباس سلمانی بود. در آن روزگار که ارتباطات و کتاب و آگاهی مردم کمتر بود، جوانان آگاه که دغدغه‌ی جنگ هم داشتند و گرفتاریشان بیشتر بود، بسیار بیشتر به فکر کودکان و نوجوانان زمانه‌ی خود بودند. باورتان نمی‌شود که من همه‌ی آن چه را که اکنون دارم، از همان کتابخانه است! در بعدازظهر روزهای سرد برفیِ زمستان دهه‌ی شصت، من به آن کتابخانه می‌رفتم و کتاب «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» مهدی آذریزدی را به امانت می‌گرفتم و با عطش خاصی می‌خواندم. طی آن دورانی که کتابخانه در آن محل مستقر بود،  اغلب کتاب‌هایش را خواندم تا این که نمی‌دانم چرا بعدها بساط کتابخانه را برچیدند و در آن را تخته کردند و سرانجام نیز در عملیات بهسازی روستا ویرانش کردند و بدین‌گونه یکی از نمادهای فرهنگی تفریجان را نابود ساختند. بعد از تعطیلی کتابخانه، کتاب‌هایش را به پایگاه بسیج بردند واین کتاب‌ها مدت‌ها در آنجا خاک خوردند تا این که در سال‌های 72 و73 مسجد المهدی ساخته شد. در گوشه‌ای از این مسجد اتاقی بود که دری به بیرون داشت. این اتاق را برای کتابخانه در اختیار پایگاه گذاشتند. روزها یا ماه‌های آغازین فعالیت کتابخانه، اصغر عمادی مسئولیت آن را برعهده داشت. کتاب‌های جدیدی را هم به کتابخانه اضافه کرد و بدین گونه در دورانی که من دبیرستان را طی می‌کردم، هنوز در آن کتابخانه‌ کتاب‌هایی بود که من بخوانم و از آن‌ها مطلب بیاموزم. رفت و آمد من به کتابخانه  موجب شد با اصغر عمادی دوست شوم و در پی آن مسئولیت کتابخانه به بنده واگذار شود. باور کنید چنان به این کار علاقه داشتم که هر روز بعدازظهرم را در آنجا می‌گذراندم و این بود که تعدادی کودک و نوجوان می‌آمدند و کتاب می‌بردند، می‌خواندند و برمی‌گرداندند که البته تعدادشان محدود بود. با این حال، بودنش بهتر از نبودنش بود. البته هیئت مدیره‌ی مسجد هم چندان روی خوشی به ما نشان نمی‌دادند و ظاهراً نمی‌خواستند که اطراف مسجد با حضور بچه‌ها شلوغ شود و شاید هم فکر می‌کردند چون مسجد را تازه ساخته‌اند، بچه‌ها ممکن است به مسجد وارد شوند و نظافت آن را بر هم بریزند. در هر صورت، مخالفت‌ها با وجود کتابخانه در حاشیه‌ی مسجد تا جایی پیش رفت که یک روز که وارد آنجا شدم، مقداری وسایل کهنه  و پارچه و ... دیدم که در گوشه‌ای از کتابخانه ریخته شده بود، وقتی که با حاج رضا، متولی مسجد، درمیان گذاشتیم ایشان گفتند که مسجد انبار ندارد و ما به اینجا نیاز داریم. پیگیری‌های اصغر هم به نتیجه‌ای نرسید و در آن زمان من نیز چون درگیر کنکور شده بودم دیگر کمتر وقت گذاشتم و بدین گونه کتابخانه‌‌ای که  پنجره‌ی از تفریجان  به آسمان دانش و فرهنگ بود، بسته شد و بعد از آن دوران، دیگر کودکان تفریجانی هیچ تصوری از کتابخانه نداشتند.

آری،خواستم این را بگویم که متأسفانه هرچه به جلو آمدیم، از نظر فرهنگی عقب رفتیم. گزافه نگفته‌ایم اگر بگوییم قشر تحصیلکرده و دانشگاهی تفریجان متعلق به همان دورانی بود که چنین فضایی در دهه‌ی شصت حاکم بود و این فضا کم و بیش  و هر چند اندک وجود داشت. این شد که بیشترین تحصیل‌کرده‌های تفریجانی متعلق به همان نسل‌اند که در دهه‌ی هفتاد از دانشگاه‌های مختلف، دانش‌آموخته شدند و بعد از دهه‌ی هفتاد، جوانان کمتری از تفریجان برای تحصیل در رشته‌ی خوبی به دانشگاه معتبری راه یافتند. چرا چنین شد؟

دوستان و هم‌نسلی‌های من! ما متهمیم به این که در دهه‌ی هفتاد به دانشگاه رفتیم و مدرک گرفتیم و در همان دهه یا دهه‌ی هشتاد دست به جایی رساندیم که ما را دست کم از انداختن در ورطه‌ی کارگری ساختمانی نجات داد، اما احساس مسئولیتی در قبال نسل بعد از خود نکردیم که اگر  چنین احساسی می‌کردیم، باید دانشگاهیان دهه‌ی هشتاد تفریجان چند برابر دهه‌ی هفتاد می‌شدندکه نشدند و این مسئولیتش با ما بود که حتی از ایجاد انگیزه و تشویق نوجوانان هم‌ولایتی خود برای ادامه‌ی تحصیل دریغ کردیم و تنها به خود اندیشیدیم و به فکر نجات خویش بودیم و این شد که البته ما نیز هر چه شدیم، فقط برای خودمان شدیم و این «شدن» بدتر از «نشدن» است؛ «شدنی» که نتواند کوچک‌ترین تأثیری در جغرافیای محدود اطرافش بگذارد، متهم  و محکوم است.  من به ذهنم نمی‌رسد که دانش آموخته‌ای از تفریجان نقش تأثیرگذار و مثبتی برای تفریجان و تفریجانی ایفا کرده باشد! واقعاً آیا باید چنین باشد؟ بگذریم از چند نفری که دست در جایی دارند که اگر گذر هم ولایتی‌شان به آن‌ها بیفتد کمکش می‌کنند که خدا خیرشان بدهد، اما منظور من این نوع خدمت نیست که آن‌ها نیز متهم‌اند به این که به جای آموزش ماهیگیری، ماهی به هم دهاتی‌های خود داده‌اند. بلکه منظور، تأثیرگذاری فرهنگی و سپس اقتصادی است که هیچ تحصیل کرده‌ای چنین نکرده است؛ یعنی این که دیگران را هم با خود بالا بکشد و همان طور که خودش دستش به جایی رسیده است، زمینه‌ای در آن‌ها فراهم کند که آن‌ها نیز بتوانند دستشان را به جایی برسانند و البته نه این که دستشان را بگیرند و به جایی وصل کنند. قطعا اگر چنین انتظار باشد، انتظار اشتباهی است و اکنون دیگر کمتر امکانش وجود دارد. این نوع «رساندن» در زمانی که مرسوم و ممکن بود، متأسفانه تفریجانی‌ها دستشان به جایی بند نبود که دست دیگران را هم بند کنند.

بنابراین، منظور بنده در اینجا،  زمینه سازی و فرهنگ سازی و تأثیرگذاری فکری و اصولی است که این اساس هر تغییر مثبتی خواهد بود که ما از نسل بعد از خود دریغ کردیم و لذا متهمیم به این که «اندیشیدن» را به کسی نیاموختیم. شاید برخی از دوستان من «اندیشه‌هایشان» را که قضاوت و برداشت خودشان از واقعیت‌ها و پدیده‌های موجود است، به کسانی یاد داده باشند، اما کمتر آن‌ها را به مطالعه و اندیشیدن تشویق کرده‌اند.

بگذارید خاطره‌ی دیگری برایتان بگویم از یکی از هم‌ولایتی‌هایی که دست در جایکی دارد، اما از کوچک‌ترین کمک به هم‌ولایتی‌های خود نیز دریغ می‌کند.  این بنده‌ی خدا در سالیان گذشته در اداره‌ای در همدان تلفنچی بود. اتفاقاً در دورانی که تلفن تازه به روستایمان آمده بود و همچنان به دلیل کمبود ماشین، رفت و آمد به تفریجان دشوار بود، کار بنده به اداره‌ی ایشان افتاد. از قضا لازم شد که من تلفنی سؤال و اطلاعاتی را از خانواده‌ام در تفریجان بپرسم تا به کارمندی که کارم را قرار بود انجام دهد منتقل کنم. آن کارمند نشانی همان هم‌ولایتی‌مان را داد که برو از تلفنخانه زنگ بزن و بپرس و بیا به من بگو تا کارت را انجام دهم. من هنوز نمی‌دانستم که در تلفنخانه چه کسی است، اما همین که رفتم و چشمم به جمال پرغرور هم‌ولایتی خود افتاد، بسیار خوشحال شدم که همشهری است و کارم به سرعت انجام خواهدشد. سلام دادم و درخواستم را مبنی بر این که اجازه دهد با خانواده‌ام تماس بگیرم، مطرح کردم. باورم نمی‌شد، اما پاسخ او واقعاً «نه» بود. من شوکه شدم و تصور کردم مرا نمی‌شناسد و بعد که گفتم من تفریجانی هستم، باز هم به شکل ناپسندتری دریغ کرد و  این شد که من مجبور شدم برای کاری که تلفنی حل می‌شد، به آن وضع بی ماشینی، از همدان به تفریجان بروم، چیزی را بپرسم و دوباره به همدان برگردم که همان کم لطفی آن هم ولایتی موجب شد کلاً آن روز کارم انجام نشود و این در حالی بود که هم ولایتی دیگری در آبدارخانه‌ی سازمان دیگری خدمت می‌کرد که چون کارم به آن سازمان افتاد، صمیمانه و با خون‌گرمی تحسین برانگیزی که خدا جزای خیرش دهاد، همراهی  و راهنمایی‌ام کرد.

آری با این خاطره  می‌خواهم بگویم که برخی از ما حتی متهم به بی معرفتی، غرور، بخل و تنگ‌نظری بی حد و حصر هستیم! این «تنگ‌نظری» ویژگی منفوری است که ما مثل بسیاری از اهالی روستاها و شهرهای کوچک در وجود خود داریم و از همان بی‌مسئولیتی ما ناشی می‌شود که نتوانستیم فرهنگ خود را تغییر دهیم؛ فرهنگی که می‌خواهد همه‌ی افراد در کنار هم به جایی برسند و هیچ‌کس عقب نماند و در زیر فشار روزگار لگدمال نشود. فرهنگی که می‌خواهد همه به قله برسند و به همین خاطر طناب را آویزان می‌کند که آن‌ها هم که نمی‌توانند، خودشان را با طناب بالا بکشند؛ نه فرهنگی که چون خودش به بالا رسید، همه‌ی راه‌ها را خراب و طناب‌ها را پاره کند که کسی به او نرسد. این تنگ‌نظری، البته بیشتر به ضرر فرد تنگ‌نظر خواهد شد؛ چون خودش در قله تنها می‌ماند و تنهایی در قله بودن، جز ترس و وحشت و سقوط حاصلی ندارد. 

دوست و بردار من، ما متهمیم ! ما متهیم به این که فرهنگ برای «همه خواستن» را به وجود نیاوردیم و پرورش ندادیم و نتیجه‌ی آن، این شدکه عده‌ای از کسانی که از تفریجان کوچ کردند، به جای این که خودشان را متهم کنند، انگشت انتقادشان را به سوی تفریجانی و تفریجان گرفتند که «آری، تفریجان به درد نمی‌خورد و تفریجانی‌ها حسود، بخیل، فضول، عوام، تنگ نظر، یاغی، اوباش و... هستند».

اینها بیشتر از همه متهم‌اند که به جای آباد کردن و همه را نجات دادن، تنها بار خودشان را برداشته‌اند و رفته‌اند و بعد با اتهاماتی هم که می‌زنند، همه چیز را ویران می‌کنند. آری، سخن این نیست که این صفات نکوهیده در تفریجانی نیست که هست و البته در همه جا هست و شاید در تفریجان هم کمتر باشد، سخن این است که ما متهمیم که با تنگ‌نظری خود اقدامی برای اصلاح این ویژگی‌های مذموم اخلاقی نکرده‌ایم که اگر همه چیز را که برای خود می‌خواهیم، برای همگان می‌خواستیم و در این راه قدم برمی‌داشتیم، این خوی‌های منفی که همه از تنگ‌نظری سرچشمه می‌گیرد، نیز به مرور از بین می‌رفت و آن وقت همه با هم در کنار هم در قله‌ی پیشرفت بودیم و جلوی سقوط یکدیگر را هم می‌گرفتیم.

دوستان و هم‌نسلی‌های من! ما متهمیم به این که برای وطن کوچک خود کاری نکرده‌ایم؛ از همین رو، برای این که بیشتر از این متهم نشویم، باید کاری جهادی انجام دهیم و در این زمینه با الگوبرداری از جوانان دانشجویی که هر سال نوروز از عیش و نوش و تعطیلات خود می‌گذرند و برای خدمت به محرومان به دورترین نقاط ایران سفر می‌کنند، پیشنهادی می‌دهم که امیدوارم با استقبال از آن، نخست، قدمی در راه اصلاح تنگ‌نظری و خودخواهی خود برداریم و بعد به پیشرفت تفریجان بیندیشیم و در این مسیر حرکتی را آغاز کنیم.

نوروز بهترین فرصت برای ماست که کمترین دین خود را به تفریجان و تفریجانی‌ها اداکنیم. من نمی‌گویم مثل آن جوانان باشیم که کل زندگیشان را تعطیل می‌کنند، بلکه می‌خواهم که:

1- هر دانش‌آموخته‌ یا هرکسی که کاری از دستش برمی‌آید، روزی یک یا دو ساعت بیاید تا با هم کودکان، نوجوانان و جوانان را گردهم آوریم و در هر زمینه‌ای که تخصص داریم، به آن‌ها آموزش دهیم. این آموزش لزوماً آموزش کتاب‌های درسی یا آموزش برای کنکور نیست، بلکه این آموزش می‌تواند اجتماعی، شهروندی، محیط زیستی، فرهنگی، ورزشی و... باشد.
برای این که به تک روی و تنهاخوری عادت کرده‌ایم و نمی‌توانیم وقتمان را حتی برای دو ساعت طی ایام نوروز برای دیگران بگذاریم، می‌توانیم برای شروع، هفته‌ی دوم را به این کار اختصاص دهیم تا انشاا... برای مراحل بعد وقت بیشتری درنظر گیریم.
2- «کانون هواخواهان تفریجان» را تشکیل دهیم و اساسنامه‌ای برای آن تنظیم کنیم و هدفمان پیشرفت تفریجان باشد و هر از چندگاهی در این کانون گردهم آییم. بعدها می‌توان در این کانون صندوق قرض‌الحسنه‌ای تشکیل داد که به جوانان برای ازدواج و اشتغالشان وام بدهد.
3- فضایی را برای کتابخانه‌ای عمومی در تفریجان پیش‌بینی کنیم و کتاب‌های خود را به این کتابخانه اهدا کنیم.

داوطلبان می‌توانند شماره تلفن، ایمیل و اعلام آمادگی خود را برای تشکیل نخستین جلسه‌ی هماهنگی در ایام نوروز برای اینجانب ارسال کنند.

بیایید کمی هم از وقت خویش را برای رفع اتهام از خود بگذاریم. بیایید اندکی از جوانانی بیاموزیم که برای ساختن ایران خود از خانواده‌هایشان گذشته و می‌گذرند، بیایید کاری جهادی کنیم و فرهنگ روستایمان را ارتقاء دهیم که در آن صورت همه چیزش رشد خواهدکرد. مطمئن باشیم که این قبیل کارها، اقداماتی زیربنایی است که روستایمان و جوانان آن را در برابر آسیب‌های اجتماعی متداول بیمه می‌کند.

و البته بدانید برای قدم گذاشتن در این راه باید پوست کلفت باشی؛ همان‌طور که دوستی در این وبلاگ مرا به این نام خطاب کرده است. باید پوست کلفت بود تا نیشخند و کنایه دیگران را بتوانی تحمل کنی، باید پوست کلفت بود تا درخواست‌های خانواده‌ات را برای ساعاتی بی خیال شوی و باید پوست کلفت بود تا در این راه استوار بمانی.

غریب غربتی-24 اسفند1393

/ 6 نظر / 31 بازدید
هم دهاتی

باسلام یه روز کسی رو دیدم که از اینکه توی شناسنامش نام روستامون بود ناراحت بود انشاا هیچ کدوم از باسوادای روستا اینطوری فکر نکرده باشن هرجاهستن موفق باشن حتی اگه تو روستامون زندگی نمیکنند بازم افتخار روستامونن چون سختی زیادی کشیدن /انتظار ماشین برا رفتن به شهر/

باز هم من

با سلام در مورد اين مطلبتون دردلي بس مبسوط دارم ولي به مجالي بهتر واگذارش ميكنم.

سلام

ایده خوبیه هر چند که من دیر اونو خوندم اما همچنان پیگیر باشید انشالله روزی دور هم جمع شویم و حضوری با هم دیدار کنیم

مجید هوشمند

سلام ایده خیلی خوبیه. امکان تامین کتاب از جاهای مختلف وجود داره. در حد توان بنده هم کمک می کنم

ناشناس

خوبه که آدم به آبادی محلی که دوست داره فکر کنه، اما اینکه تمام تقصیر رو به گردن تحصیل کرده ها بندازه، به نظر عکس چیزی که شما دنبالش هستین جواب میده

دانش آموز دبستان امیر کبیر

سلام حداقل کاری که این متهم می تواند بکند این است : « اقرار می کنم که کوتاهی کرده ام » با ایده های شما موافقم و برای موفقیت شما در این کار دعا می کنم . تا جایی که وقت و توان داشته باشم همراه شما خواهم بود . فقط یک اشکال بزرگ دارم : « متاسفانه پوست کلفت نیستم »