قصّه های تفریجان؛ نوار کاسِت

اِبی خوشحال از اینکه بالاخره توانسته بود بعداز سالها یکی از آرزوهایش را برآورده کند، نوار را درون کاست گذاشت و کنار ضبط دراز کشید، گوشش را به بلندگوی آن چسباند و چشمانش را روی هم نهاد:

«تا نام من رقم زده شد... یکباره مهر غم زده شد بر سرنوشت عالم...»

از وقتی پدرش مُرد، اِبی مدرسه را رها کرد و برای تامین هزینه های زندگیِ خانواده ی هفت هشت نفری خود، راهی جعده شد. در یکی از همین غربتها با بخشی از پولی که با آرموتوربندی به دست آورد، بیست- سی نوار کاست از خواننده های محبوبش خرید و به تفریجان آورد تا اوقات فراغتش را با گوش دادن به موسیقی پر کند، اما این اقدام او مورد اعتراض برادرش واقع شد؛  برادری که گوش دادن به چنین آهنگهایی را برنمی تابید و حسب وظیفه ای که بر دوش خود احساس می کرد، به هر طریق ممکن مانع این می شد که وی به آنها گوش کند؛ مثلاً ضبط را در جارچن، لای پوتهای رشته و حبوبات و روغن پنهان می کرد و سیم برق آن را در زیر علوفه های کادان می گذاشت؛ جایی که عقل جن هم به آن نمی رسید.

باوجود این، ابی هم دست بردار نبود و همه این موانع را کنار می زد؛ مثل وقتی که سیم را پیدا نکرد و به شهر رفت و سه باطری برای ظبطش خرید تا گوش دادن به موسیقی را از دست ندهد.

او هر روز وقتی از سر کار برمی گشت، یکی از نوارها را در کاست می گذاشت و با نوای آن عصرانه  ای می خورد و سپس سری به صحرا می زد و باز شب، هنگام خواب آهنگ دیگری گوش می داد و می خوابید.

این وضعیت البته عصبانیت برادر را برانگیخت و او را به واکنشی واداشت که  سرانجامِ دلپذیری نداشت.

 *********************************************************

یک شب وقتی ابی با نوای موسیقی خوابش بُرد، برادر به سراغ ضبط رفت و باطریها را از آن درآورد و برای معدوم کردنشان جایی بهتر از چاله ی مستراح پیدا نکرد. او پس از این کار، رختخواب خود را از کنار رختخوابِ ابی به اتاق دیگر برد و درِ آن را هم قفل کرد. سپس دراز کشید و با خیالی آسوده به خواب رفت.

صبح ابی خواب و بیدار از زیر لحافِ خود دستش را به سمت دکمه ضبط دراز کرد تا آن را روشن کند و با شنیدن صدای ملایم موسیقی سرحال شود، اما با زدن دکمه و روشن نشدن ضبط یکه خورد و با جهشی از رختخواب پرید. پس از وارسی ضبط متوجه شد که باطریهایش نیست. وقتی آنها را به طور اتفاقی در وضعیتی دید که توصیفش ممکن نیست، عصبانی شد و رفت که حال برادر را بگیرد، اما پس از اندکی تامل تصمیم دیگری گرفت...؛ تصمیمی که برادر را به بن بست می کشانید.

 ***********************************************************

او عصر، هنگام برگشت از کار، به مغازه الکتریکی رفت و هفت هشتا سیم برق خرید و به خانه آورد. یکی از سیمها را به ضبط وصل کرد و بقیه را هم برای روز مبادا در جایی که دست بنی بشری به آن نرسد، قایم کرد. سپس نواری گذاشت و گوشش را به بلندگوی ضبط صوت چسباند:

«از زندگانی ام گله دارد جوانی ام... شرمنده جوانی از این زندگانی ام...»

برادر که از راه رسید، ابی بلافاصله ضبط را خاموش کرد و بی درنگ سیم را بیرون کشید و در پشت پرده انداخت و خود را به خواب زد، شاید که او متوجه سیم جدید نشود؛ اما این پنهانکاری ابی چنان نبود که از چشم  برادر دور بماند و حساسیتش را برنیانگیزاند؛ لذا برادر نیز به فکر فرورفت و درصدد اینکه برای حل بزرگترین دغدغه ذهنی خویش، راه معقول تری بیابد، به پنهانکاریهای ابی به ظاهر توجهی نکرد.

 فردا وقتی او از دبیرستان برمی گشت، اول سری به پاساژ قائم زد و نواری مجاز خرید و به خانه آورد:

 «چنان مستم، چنان مستم، چنان مستم من امشب...»، آهنگی از نوار جدیدی بود که او خرید تا با آن ابی را به راه آورد. 

 دروازه که باز شد و ابی پا در حیاط خانه گذاشت، آن آهنگ همچنان با صدای بلند از ضبطِ روی تاقچه ی مهتابی پخش می شد. با شنیدن این آهنگ لبخندی بر لبان ابی نشست. دستهایش را شُست و خود را به سرعت به سر مهتابی رساند، برادر را دید که کتاب می خوانَد. برادر با دیدن او سر از کتاب برداشت و گفت: «ایی نواره یه گوش بده یا!». ابی خندید و پاسخ داد: «باشه، اونم گوش می دم».

 آنگاه برادر بساطش را جمع کرد و به اتاق رفت. شب، وقتِ خواب ابی دوباره یکی از نوارهای خود را در کاست گذاشت و گوش به بلندگویش سپرد:

 «موی سپید و توی آینه دیدم...تا زیر لب شکوه رو کردم آغاز.. عقل پی ام زد که خودت رو نباز..‌.»

چشمانش که به خواب رفت، برادر آمد و دید صدای آهنگی غیراز آهنگی که او مجاز شمرده بود، از ضبط پخش می شود، خشمگینانه می خواست نوار را دربیاورد و بلایی بر سرش آورد، اما همان وقت فکر دیگری به ذهنش رسید...

 ************************************************************

فردا از مدرسه که برمی گشت، نوار دیگری خرید و با خود به خانه آورد. شب، هنگامِ خواب به ابی گفت: «ضبط فقط مال تو نیسا، مِنم می خوام نوار گوش بدما!». ابی هم پاسخ داد: «باشه بیا ایمشبم برای تو».

 برادر نوار را گذاشت و صدایش را هم کمی زیاد کرد و در زیر لحافش دراز کشید:

«سبکبالان خرامیدند و رفتند/ مرا بیچاره نامیدند و رفتند... مرا اسب سفیدی بود روزی/ شهادت را امیدی بود روزی...»

 اندکی بعد برادر خوابش برد و ابی هم تا دید او خوابش برده، ضبط را برداشت و نوار خود را در آن گذاشت و گوشش را به بلندگو چسباند.

 فردا صبح، برادر ضبط را روشن کرد تا قبل از رفتن به مدرسه گوش جان به نوای آهنگ موردعلاقه خود بسپرد که با شنیدنِ «جاده های شمال محال یادم بره... اون همه شور و حال محال یادم بره...» چهره اش برافروخت و همان دم می خواست که ضبط را بلندکند و بر زمین بکوبد، اما به هر زور که بود جلوی خشمش را گرفت و کیفش را برداشت و راهی مدرسه شد.

 آن روز برادر در تمام زنگهای درس به فکر چاره ای برای حل این مشکل بود؛ دیگر نمی توانست این وضعیت را تحمل کند. باید کاری می کرد که برای همیشه این منکر از خانه شان رخت برمی بست. عذاب وجدان او را آزار می داد و چاره ای جز عملی کردن تصمیمی که گرفته بود نداشت.

ظهر که از مدرسه برگشت، به نتیجه رسیده بود و می خواست تصمیم انتحاری خویش را جامه عمل بپوشاند.

 ***************************************************************

پنج شنبه بود، ساعت پنج مثل همیشه کار تمام شد، ابی دستمزد خود را از صاحبکار گرفت و لباسهایش را عوض کرد و راهی تفریجان شد.

 او بی تاب شنیدن آهنگی از خوانندگان محبوبش، از مینی بوس که پیاده شد، قدمهایش را سریع تر برداشت، به خانه رسید و یک راست به سراغ ضبط رفت. خوشبختانه سیمش سرجایش بود و نیازی به جایگزین کردن سیم دیگری نبود. سپس به سراغ جعبه نوارهایش رفت. درِ جعبه را که باز کرد، چشمانش چهارتا شد و گوشهایش قرمز؛ خبری از نوارها نبود. لای رختخواب و پشت پوتهای حبوبات آشپزخانه را هم گشت و پیدا نکرد. علوفه های کادان را هم زیرورو کرد و نیافت. سراغشان را از مادر و خواهرهایش گرفت، سکوت کردند و چیزی نگفتند، خواهر کوچکترش نگاهی مرموز  به سمتی داشت که او جهتش را خواند و به سمت مستراح شتافت؛ تکه نوار باریک قهوه ای رنگی از درخت آلوچه ی توی حیاط آویزان بود. به ناگاه هُری دلش فروریخت و ذهنش به جایی رفت که از آن می ترسید. جلوتر بر روی آلوشکه، لاشه های نوارهای شکسته ریخته شده بود، مرغ و خروسها آنها را چنگ چنگ می کردند و باد نوارهای باریک قهوه ای  را تکان می داد... سرش گیج رفت و مبهوت در همانجا ایستاد. سپس به دنبال برادر تمام سوراخ سنبه های خانه را گشت... گفتند: نیست، رفت!

روی پله ها نشست، سپس بلند شد، پاهایش را زیر آب شست، وضو گرفت و از در بیرون زد...

*****************************************************************

گورستان شلوغ بود و زندگان برای مردگان خیرات می فرستادند و هر کس بر سر قبر عزیزی سنگی می زد و فاتحه ای می خواند و رد می شد.

 ابی مستقیم بر سر مزار پدر رفت، ایستاد و مدتی به قبر خیره شد و بعد چُتِلی نشست و سنگ کوچکی برداشت و سه بار بر روی قبر بابا کوبید؛ گویی منتظر بود پدر پاسخش را بدهد. بغضی گلویش را می فشرد، اما حسی اجازه گریه کردن به او نمی داد. بلند شد و ظرفی برداشت و پر از آب کرد و آورد و بر سر قبر ریخت، دوباره ایستاد و به آن خیره شد و بعد از درنگی کوتاه، راهش را گرفت و رفت. از آنجا سری به صحرا زد و با غروب خورشید به خانه برگشت.  برادر هنوز نیامده بود. وقت شام شد و برادر همچنان نیامده بود. شام را خوردند و ابی بلند شد، لباس پوشید و در پی برادر از خانه بیرون زد و رفت به جایی که گمان می کرد برادر در آنجا باشد.

 در خانه یکی از اهالی دعای کمیل برقرار بود، صدای دعا توی حیاط می پیچید: «اللهم اغفر لی ذنوب التی تحبس دعا...».

 برقها خاموش بود و مردان مسجدوار در چند صف پشت سرهم نشسته بودند. ابی برادر را در سوی کمِ نور دید که چمباتمه  زده و سر در جَیب خویش فروبرده بود و هق هقِ گریه هایش شانه هایش را تکان می داد. ابی در آخرین صف نشست و سرش را به دیوار تکیه داد و به تاریکی خیره شد و منتظر ماند تا دعا تمام شود.

 *************************************************************8

دعا تمام و برقها روشن شد. همه آنهایی که وسط نشسته بودند، تقلا کردند به سرعت جایی در کنار دیوار برای خود پیدا کنند و در این کار بر هم پیشی  می گرفتند. در همین حین، برادر نیز که دنبال جایی برای خود بود، چشمش در چشم ابی افتاد و رنگ از رخسارش پرید. او با دیدن ابی، بی درنگ به سمت در خروج خیز برداشت و کفشهای لنگه به لنگه ای را پوشید و پا به فرار گذاشت. ابی هم بدون اینکه جمعیت متوجه شود، به دنبال برادر از خانه بیرون زد. در کوچه پس کوچه های روستا برادر بدو و ابی بدو تا آنجا که پای برادر تُکِه رفت و بر زمین خورد. ابی خود را به بالای سرش رساند و گفت: «هیچیت که نشد؟»

این پرسش با لحنی که ابی به کار برد، باعث آرامش خاطر برادر شد. سپس ابی به او گفت: «به خدا کاری باشِت ندارم، فرار نکن! قید نداره؛ من هزار تا از ایی نوارایِ به یی تارِ موی گندیده ی تو نیمی دم، ولی دلم می خوا چن سال دیه هم تونه بیوینم تا بینم اُوخ باز نوارای منه می شکنی"؟!

 بعد گفت: «من دارم می رم خانه، وخیز خودته بتکان و تونم بیا تا مامان اَپِیمان نگردیده...».

برادر همان طور که دراز به دراز بر زمین وِلو شده بود، نفس راحتی کشید و بلند شد، خودش را تکاند و به دنبال ابی به سمت خانه به راه افتاد...

پایان_ غریب غربتی تیر ۱۳۹۶

/ 2 نظر / 78 بازدید
محصولات حرارتی برودتی

با سلام خدمت شما وبلاگ نویس محترم لطفا از سایت ماهم دیدن فرمایید . تولید و عرضه کننده انواع پکیج های دیواری زمینی ،هیتر،آبگرمکن های برقی بدون مخزن،شوفاژهای برقی و...برای اولین بار در ایران امیدوارم موفق باشین.

محصولات حرارتی برودتی

با سلام خدمت شما وبلاگ نویس محترم لطفا از سایت ماهم دیدن فرمایید . تولید و عرضه کننده انواع پکیج های دیواری زمینی ،هیتر،آبگرمکن های برقی بدون مخزن،شوفاژهای برقی و...برای اولین بار در ایران امیدوارم موفق باشین.